بنازم قلب پاكت مادر من!
ژوئن 13th, 2010
درود به همه دوستان نازم.
روز مادر را به همه مادر هاي گرامي تبريك ميگم انشالله كه يك روز خوش و با سعادت نصيب ايشان شود. و اين داستان كوتاه را هم كه درباره مادر است حتمآ دنبال كنيد!

مادر من فقط یک چشم داشت و يك ديگرش هم كور. من از آن متنفر بودم … او همیشه مایه خجالت من بود. اوبرای امرار معاش خانواده برای معلم هاي يكي از مدرسه ها غذا میپخت.
یکي از روز هاي طوفاني آمده بود دم در مدرسه که من را با خود به خانه ببره .خیلی خجالت کشیدم . آخرآن چطور توانست این کار را با من بکنه ؟ كه مرا شرمنده كنه همه بگه مادرت كور است يك چشم دارد اين چيز ها…
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر برايش يك نگاه کردم وفورا از آنجا دور شدم .
روز بعد یکی از هم صنفي هايم مرا مسخره کرد و گفت هووو .. مادرت فقط یک چشم داره .آن لحظه دلم میخواست یک طور خودم رو گم و دور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و مرا … کاش مادرم يك طور گم و گور میشد…
روز بعد برايش گفتم اگه واقعا میخوای مرا شاد و خوشحال کنی چرا نمیمیری ؟ آن هیچ جوابی نداد….
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات آن برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از آن خانه برم و دیگه هیچ کاری با آن نداشته باشم .
سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .آنجا ازدواج کردم، براي خودم خانه خریدم، زن و بچه و زندگی… از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
تا اینکه يك روز مادرم آمد به دیدن من. آن سالها من را ندیده بود و همینطور نواسه هايش را .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به آن خندیدند و من سرش قهر شدم که چرا خودش را دعوت کرده که بيايد اینجا، آن هم بیخبر؟
سرش غال مغال كردم “: چطور جرات کردی بیايی به خانه من و بچه ها را بترسانی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا
آن به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوايم مثل اینکه آدرس را اشتباه آمدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه آمد در خانه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم، رفتم به آن کلبه قدیمی كه سال ها پيش با مادرم بودم؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که آن مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.
ديدم كه همسايه ها با چشم خيلي زشت طرفم مي بيند خيلي ترسيدم و خيلي خجالت كشيدم
از شان پرسيدم گفتم براي چه طرف من اينطور نگاه ميكنيد!
همه آه كشيدن گفتن افسوس كه ما اينقدر زحمت ميكشيم نا خوابي ها را تحمل ميكنيم براي اين كه بچه هاي ما تا راحت باشد
من گفتم من هم براي بچه هايم زحمت ميكشم دوباره پرسيدم آخر چه شده! ميداني چه گفتن، يك عمر است فقط و فقط براي تو زجر زنده ماندن را كشيد و موقع كه تو در كودكي حادثه كردي و براي اين كه اطفال هاي ديگر سرت تمسخر نكند يك چشم اش را براي تو داد…. ولي تو چه، هميشه آن را مثل يك گداي دم خانه ات هم اهميت ندادي.
نوشته شده در دسته ي: داستان ها

5 دیدگاه
1. محمد امین رضایی | ژوئن 13th, 2010 at 9:48 ق.ظ
تشکر علی جان از کوشش و تلاش بی اندازه تان در قبال افتتاح این سایت واقعآ زحمت تان قابل قدر است
2. Naveedbarasht | ژوئن 13th, 2010 at 10:07 ق.ظ
besya ali mashallah keep going best luck
3. ادریس فقیری | ژوئن 13th, 2010 at 11:07 ق.ظ
علی جان قند بسیار مقبول بود باورت نمیشه که همین حالا اشک از چشمانم جاریست
بسیار زیاد زیبا بود
4. admin | ژوئن 13th, 2010 at 5:10 ب.ظ
تشكر از همه دوستان گلم واقيعآ احساسات تان نسبت به مادر خيلي خيلي عاليست!
5. علامحمد | ژوئن 30th, 2010 at 7:32 ب.ظ
سلام علی جان واقعا وبلاگ خوبی درست کردی امیدوارم موفق باشی.
دیدگاهی بنویسید