در عشق ديدارت…
نوامبر 5th, 2009
در عشق ديدارت من اشك نريزانم
ناگه نشود روزي نابين ناتوان شد
در طفلي ميرم تا بينم روي پرنورت
شايد همين باشد چارهً ز ديدارت
من عاشق شوريده ناكام و پريشانم
درعشق توچون مجنون در صحرا دويدانم
عاشق نشود كسي چو من خواهد زار شد
شوريده و گنديده در شهر و بيابان شد
در وصف: محمد (ص)
نوشته شده در دسته ي: دست نويشته هايم

دیدگاهی بنویسید